مراد على شمس

424

با علامه در الميزان ( فارسى )

س 402 - اگر ادراك يعنى راه صحيح تفكّر كه قرآن به آن حواله مىدهد و آن را باعث تشخيص حق و باطل و خير و شرّ مىداند ، فطرى و در همه يكسان است پس چرا انسانها در تشخيص و تميز حق از باطل و . . . اختلاف دارند و يا در اين موارد شكّاكند ؟ ج - آرى فطرت امرى است كه حتى دو فرد انسان در احكام آن اختلاف ندارند و اگر اختلافى و نزاعى فرض شود از قبيل نزاع در بديهيّات است كه وقتى خوب شكافته شود معلوم مىشود يكى از دو طرف و يا هردو طرف مورد نزاع را آن طور كه بايد تصور نكرده‌اند ، چون نتوانسته‌اند به يكديگر بفهمانند . ( تفاهم درست از محل نزاع نداشته‌اند ) [ نظير مشاجره و نزاع آن سه نفر هم غذا كه يكى پيشنهاد مىكرد امروز نان و انگور بخوريم ، ديگرى كه ترك بود آن را انكار مىكرد و مىگفت : نه بايد كه چرك و اوزوم بخوريم ، سومى كه عرب بود مىگفت حتما بايد خبز و عنب بخوريم در حالى كه معناى هرسه يكى است « مترجم » ] ما در هرچه شك كنيم در اين ترديد نداريم كه يك سلسله حقايق خارجى و واقعى مستقل و جداى از رفتار ما وجود دارد نظير مسائل مبدأ و معاد و مسائل ديگر رياضى و يا طبيعى و غيره و ما وقتى بخواهيم بطور دقيق به آنها برسيم دست به يك قضاياى « اوّلى بديهى عقلى » كه قابل شك نيست زده و يك عده قضاياى ديگرى نيز كه لازمهء دستهء اوّل است اضافه كرده و با يك ترتيب فكرى مخصوصى مرتب نموده مقصود خود را به دست مىآوريم . مثلا مىگوئيم : « الف » مساوى است با « ب » ، اين نيز مسلّم است كه « ب » مساوى است با « جيم » ، پس معلوم مىشود كه « الف » نيز مساوى است با « جيم » و يا . . .